تبليغاتX
مصباح، نام دیگر چشمان آسمانی توست

...به پای هم پیر بشین.

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391

تمام شد؛ مرد دستانش را به هم زد و خاک لباسش را تکاند.

به یاد شب عروسی‌اش افتاد و حرف پدر زنش : انشاالله به پای هم پیر بشین.

 و حالا فقط نه سال از آن شب می‌گذشت و او آنقدر پیر شده بود که نمی توانست کمر راست کند.

می بینی بابایی...

جمعه چهاردهم بهمن 1390

دخترک مدام بهانه می‌گرفت و اصلا گوشش بدهکار حرف‌های عمه نبود.
پدرش را که دید با بغض گفت : بابا، ببین موهام چقد کم پشت شده...

امانت

پنجشنبه یکم دی 1390

امانتی بود که برادر بزرگش به او سپرده بود؛
پس حق داشت همیشه نگرانش باشد؛
مثل چشمانش از او محافظت کند؛
نگذارد یک مو از سر او کم بشود؛
آخر...
خیلی دلش می‌خواست قد کشیدنش را بیند؛ مرد شدنش را.
عمو بود و همین یادگار برادر...
و امروز نگرانیش بیشتر شده بود؛
از همان لحظه که برادرزاده دست نوشته‌ای از پدرش را برای عمو آورد...
□□□
حالا عمو نگاه می‌کرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛
چقدر قد کشیده بود؛
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداند این برادرزاده را...

مرد عليه‌السلام

جمعه هجدهم آذر 1390

دستش را جلو مي‌آورد و مرا برمي‌دارد ؛

مي‌فهمم لحظه‌اي كه هميشه منتظرش بودم، بالاخره فرا رسيده است.

همان لحظه‌ي با شكوهي كه هميشه، همه تعريفش را مي‌كنند.

مرا جلوي صورتش گرفته و چشمانش را كمي تنگ می‌کند.

در پوست خود نمي‌گنجم.

به اين سو و آن سو مي‌نگرم و مي‌بينم که بیشتر دوستانم نیز همچو من منتظر اشاره‌ای اند برای پرواز به سوي هدفي مشترك.

آه خدا...! این زه کمان است کشیده می‌شود یا بند دل من؟!

تيرانداز كمان را به صورتش نزديك‌تر مي‌كند، انگار مي‌خواهد بهتر نشانه‌گيري كند، آنقدر نزديك مي‌شوم كه صداي نفس زدنش را مي‌شنوم و آلودگی نفسش هوا را مسموم می‌کند.

زه كمان با قدرت كشيده مي‌شود و دردی عجیب وجودم را پر مي‌كند؛

حالا من همان تيري هستم كه از چلّه كمان رها شده و چيزی جلودار من نيست؛

همينطور كه هوا را مي‌شكافم و جلو مي‌روم گويي از اشتياقم كاسته مي‌شود؛

می‌بینم كودكان لب تشنه را كه ظرف به دست به در خيمه‌ها چشم انتظارند.

خواهري را كه «وَ اَنْ يَكاد...» مي‌خواند

و برادري را كه...

دوباره نگاه مي‌كنم

و اين‌بار يك «مرد» مي‌بينم.

مردي كه بر روي اسب نشسته. با سرعت به او نزديك مي‌شوم.

مرد گريه مي‌كند، نه با چشمش؛ که با مشكش.

و به جاي اشك، از مشك، آبرو مي‌ريزد.

و مي‌بينم لبانش را كه خشكي تمام بيابان‌ها و صحراها را بلعيده

و آب‌هاي جهان را در خماريّ بوسه‌اي گذاشته است.

و از دستانش صداي «...اِنّي اُحامي اَبَداً عَنْ ديني» شنيده مي‌شود.

و حالا من چشم در چشم مرد، به اندازه يك پلك زدن با او فاصله دارم.

زمان ایستاده انگار؛ می‌شنوم واگویه‌های مرد را

از «عمود آهن» و از «تير سه شعبه»

از «نعل تازه» و از «تن ارباً اربا»

و از...

ديگر چيزي نمي‌بينم و سرتاسر وجودم را گرميِ آغوش چشمانِ مرد در برمي‌گيرد.

فقط مي‌شنوم كه يك مرد با صورت بر زمين مي‌خورد؛ ...

□□□

با صداي هلهله و شادي به هوش مي‌آيم.

عطر ياس فضا را پر كرده

در كنار چشمان آن مرد

     كوهي از كمر شكسته

              در غربتي غمگين

                            آرام مي‌گريد.

خون دل

یکشنبه سی ام مرداد 1390

فرزندانش آمدند تا او را به خانه ببرند؛ ولی کسی نمی‌دانست که این خونی که توی محراب ریخته،
خون سَر اوست است یا یا پهلوی مادر.
پدر بالاخره توانسته بود بعد از بیست و چند سال نفس راحتی بکشد.

روبان صورتی

دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390

آقای توانا -مدیر کاروان - دست می‌برد توی کیسه و چند تا روبان کوچک صورتی رنگ در می‌آورد؛ دوتایش را می‌دهد به من :
 - بیا بگیر، اگه کیف یا ساک داری ببند بهش که معلوم شه مال کاروان مایی.
می‌گیرم و یکی را به ساک و دیگری را به کیف دستی‌ام گره می‌زنم؛
و این روبان‌های کوچک صورتی می‌شوند همسفران من در این سفر حقیقی.
سفری که خیلی وقت پیش شروع شده؛ از روز اختتامیه اردوی حجاب و عفاف، از قرعه کشی آخرش.
همانروز که عدد 213 شد عدد اقبال من و من شدم زائر اربابم.
و حالا ساعت حدود 3 بامداد روز دوشنبه 27 تیرماه سال 90 خورشیدی و اینجا فرودگاه امام خمینی است و ما - یعنی من و 79 وبلاگنویس دیگر که عده‌ایشان به همراه خانواده مشرف شده‌اند - منتظر پرواز شماره 501 ایران ایر به مقصد بغداد هستیم.
دل توی دل روبان‌ صورتی نیست. این را از نگاهش می‌فهمم.

ساعت شش صبح به وقت عراق؛ جایی نزدیک ابرها؛
لابد الان همه روبان‌های صورتی توی انبار هواپیما دارند با هم اختلاط می‌کنند.
خلبان ورودمان را به آسمان عراق اعلام می‌کند ولی ما به دنبال آسمان به این سرزمین نیامده‌ایم. خاک این بلاد آسمان تر از تمام آسمان‌ هاست. 

ساعت هفت صبح به وقت عراق؛ بغداد.
اغلب با شنیدن نام عراق و بغداد یاد داستان‌های هزار و یک شب می‌افتادم؛ سرگذشت این کشور هم کم ندارد از داستان‌های هزار و یک شب؛ که تا به حال هزار و یک اتفاق برای این کشور و مردمش افتاده‌است؛ که همیشه توی این مملکت جنگ بوده و فتنه. حتی حالا؛ که ما در فرودگاه بغداد منتظریم تا به ما اجازه ورود بدهند و ظاهرا همه چیز روبراه است. حضور سربازان اجنبی - البته با مثلا! لباس شخصی- یک جورایی دل آدم را آشوب می‌کند.
داخل کریدور اصلی فرودگاه می‌شویم؛ باید وسائلمان را تحویل بگیریم. روبان صورتی دارد از دور برایم دست تکان می‌دهد، که می‌شنوم «نمک» با یک سرباز عراقی در مورد اینکه لباس آنها برای ما ایرانی‌ها خیلی دوست داشتنی‌تر از لباس سربازان بیگانه در این کشور است صحبت می‌کند. 

چند ساعت بعد از نسشتن توی اتوبوس‌ها و حرکت به سمت کاظمین:
به «حاج محمد» می‌گویم: یعنی چی که فقط دو ساعت واسه زیارت امامان کاظمین وقت داریم؟ خب یه برنامه ریزی درست بکنن... مگه برای هر آدمی چند بار دست میده بیاد زیارت پدر و پسر امام رضا؟ آخه مگه می‌شه تو دو ساعت زیارت کرد؟
خلاصه کلی از بی برنامگی و کمی وقت و این جور چیزا گله می‌کنم و مدام می‌گویم؛ عمرا بتونی تو یکی دو ساعت یه زیارتِ به دل بکنی... حاج محمد هم خیس از عرق حرف‌های مرا تایید می‌کند.
از پارکینگ اتوبوس‌ها تا حرم امامان کاظمین را باید پیاده برویم... راه می‌افتیم.
گرم است؛ این گرما به خاطر جو جغرافیایی نیست؛ اینجا به آسمان نزدیکتری.
اینجا خود خورشید آمده خوش آمدگویی‌ات، خود خورشید آمده به استقبالت و من چقدر این گرما را دوست دارم .
چند تا کوچه و پس کوچه را رد می‌کنیم؛ می‌گویند تا حرم زیاد راه نیست. هر چه جلو می‌رویم و نزدیکتر می‌شویم احساس می‌کنم من قبلا زیاد اینجا بوده‌ام؛ یک حس آشنا.
از دور که گنبدهای امامان کاظمین را می‌بینم بی اختیار می‌گویم: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع). حالا متوجه شدم آن حس آشنا چه بود... این بارگاه رنگ و بوی توس را می‌دهد.
وارد حرم می‌شوم...
توی راه برگشت به حاج محمد می‌گویم : اون حرفم رو که گفتم زمان کمه و نمیشه درست و حسابی زیارت کرد پس میگیرم... چقدر حال داد. تقریبا دو ساعت بیشتر داخل حرم نبودیم ولی من... چقدر سبک شدم.
روبان صورتی روی صندلی کناری‌ام نشسته و دارد به حرف‌هایمان گوش می‌دهد؛ نگاهش می‌کنم؛ انگار از اینکه او را همراه خودم نبرده‌ام دلخور است. خب حق دارد.
 
 وعده‌گاه اول؛
روحانی کاروان دارد در مورد شهری که وارد آن شده‌ایم صحبت می‌کند. ولی کسی به حرفهایش توجهی ندارد؛ تقریبا همه دارند از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه می‌کنند و تو خودت خوب می‌دانی که این آدم‌ها دارند دنبال چه می گردند؛ آخر اینجا نجف است.
شاید یک نفر زیر لب می‌گوید : الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابیطالب (علیه السلام)
کولر اتوبوس روشن است؛ باد می‌خورد به روبان صورتی و... شانه‌هایش را بد جور تکان می‌دهد.
اتوبوس می‌ایستند و تو تصور کن فیلمی را روی دور تند گذاشته‌باشی؛ آنقدر سریع مراحل تخلیه بار از اتوبوس، حرکت تا هتل، تحویل اتاق‌ها، استقرار توی اتاق‌ها و... اتفاق می‌افتد که من ناگهان خودم را جلوی ایوان طلایی حضرت امیر (علیه السلام) می‌بینم... حالا من ایستاده‌ام روبروی مولایم و داریم با هم از این بالا اهل زمین را نگاه می‌کنیم. چه کیفی دارد.
شب توی اتاق 316 هتل «المباهله» دارم با خودم امروز را مرور می‌کنم؛ صبح تهران بودیم، ظهر کاظمین و حالا نجف؛ عجب روزی بود روز دوشنبه 27 تیرماه سال 90 خورشیدی، برای من. نگاهم می‌افتد به روبان صورتی که همانجا روی کیف دستی‌ام خوابش برده.

سه شنبه 28 تیرماه؛ روز دوم سفرمان است.
حرف‌های راهنمای بازدید از طرح توسعه‌ی حرم حضرت امیر (علیه السلام) را یک نفر باید به فارسی ترجمه می‌کرد و آن یک نفر «حسین نخلی» بود؛ شنیده بودم عربی بلد است ولی فکر نمی‌کردم آنقدر مسلط باشد که بتواند مسئولیت مترجمی گروه را به عهده بگیرد.
خلاصه اینکه صبح تا ظهرِ روزِ دومِ سفر وبلاگنویسان به عتبات عالیات به بازدید از طرح توسعه حرم علوی گذشت. با هماهنگی‌هایی که قبلا انجام شده بود یک نفر راهنما از خادمین حرم همراه گروه شد تا قسمت‌های مختلف حرم از جمله: قسمت پخش زنده مراسم حرم، قسمت پشتیبانی وبسایت، کتابخانه حرم، قبور علمای مدفون در حرم و... را به ما نشان دهد و این «محمد دهقانی» و دوربینش بودند که تمام جزئیات این بازدید را فریم به فریم برایمان ثبت می‌کردند؛ آخر مجوز ورود دوربین هم به گروه دادند، البته فقط یکی.
برنامه بازدید تا ظهر طول می‌کشد؛ و مولایمان نه تنها یک نماز جماعت دیگر ما را در حرمش مهمان کرد بلکه به غداخوری حضرتی هم راهمان داد.
حالا ما نشسته‌ایم توی غداخوری حضرتی امیرالمومنین و داریم یک غدای عربی که من اسمش را بلد نیستم می‌خوریم؛ و من به این فکر می‌کنم که ای کاش به جای این غذا با این همه مخلفات یک دانه از آن خرماهایی حضرت(علیه‌السلام) برای یتیمان کوفه می‌برد قسمتمان می‌شد!
بعد از صرف غذا به هتل برمی‌گردیم تا خود را برای برنامه بعدازظهر آماده کنیم؛
همیشه تصویر کمیل بن زیاد (رحمةالله علیه) توی ذهنم تصویر یک «مرد» بوده و هست؛ مردی که می‌شود روی حرفش حساب کرد؛ مردی که همیشه پای حرفش می‌ایستد. خلاصه اینکه خیلی دوستش دارم؛ هم خودش را و هم آن دعای با «حال»ش را؛ که اگر بگویم من این سفر را از صدقه سری دعای کمیل دارم، بیراه نگفته‌ام: «یک شبِ جمعه‌ای کنار چند شهید گمنام میهمان دعای کمیل شدیم+، قبل از اینکه دعا تمام شود باد وزید؛ بعد از اینکه دعا تمام شد باران بارید؛ و من دیدم که چقدر دعا مستجاب شد آن شب.» توی راه مسجد سهله قسمت شد عرض ارادتی هم به جناب کمیل کردیم.
حال و هوای مسجد سهله - حداقل برای من - خیلی شبیه مسجد جمکران است و الان که شب زیارتی مسجد سهله - یعنی شب چهارشنبه - است من دوباره میهمان حضرت صاحب(عج) شده‌ام.
قبل از ورود به داخل مسجد سهله کمی مردد هستم؛ دلشوره دارم؛ آخر می‌گویند بعد از ظهور حضرت حجت - که انشاالله به زودیِ زود محقق خواهد شد - این مسجد می‌شود مقر حکومتشان. تصور کن؛ من و روبان صورتی‌ام داریم وارد مقر حکومت حضرت عدل می‌شویم! آن هم شب چهارشنبه. پس تردید نیست، لابد شرم است.
به اذن صاحب خانه وارد می‌شوم. مسجد سهله برای خودش اعمالی دارد؛ در بخش‌های مختلف صحن مسجد محراب‌هایی ساخته‌اند که به نام پیامبران و اهل بیت نامگذاری شده‌است و به آنها مقام می‌گویند. مثل مقام: ابراهیم، یونس، ادریس، صالح، امام سجاد، امام صادق و مقام امام زمان(عج) که برای هر کدام نمازی و دعایی توصیه شده‌است؛ من به دو رکعت نماز تهیت مسجد بسنده می‌کنم و مشغول خواندم نماز امام زمان(عج) می‌شوم.
به خودم که می‌آیم جلوی در هتل ایستاده‌ام! توی مسجد سهله هم مثل مسجد جمکران زمان خیلی تند می‌گذرد؛ مسیر مسجد تا هتل هم انگار کوتاه‌تر شده باشد. وارد هتل می‌شوم؛ برگه‌هایی که توی راهرو اصلی، جلوی آسانسورها و توی راهروی طبقات مختلف روی دیوار چسبانده‌اند نظرم را جلب می‌کند؛ برای وبلاگ‌نویس‌ها پیچ‌لاگ ساخته‌اند تا روی آن کامنت بگذارند؛ چه فکر جالبی! حتما کار «احسابخش» و دیگران دوستانش است؛ خدا خیر بدهد به این احسانبخش و «حاج سالار» و «سیدسعید» که برای این اردو زیاد زحمت کشیدند. من هم کامنتی روی پیچ لاگ اردو می‌گذارم.
شب توی رستوران هتل اتفاق جالبی می‌افتد؛ حجت الاسلام و المسلمین کاظم صدیقی در سر میز شام هم نشین وبلاگ نویسان می‌شود و بعد از صرف شام، به سخنرانی کوتاهی می‌پردازد؛ من و روبان صورتی سراپا گوش شده‌ایم برای شنیدن حرف‌های حاج‌آقا : «شاید این سفر معنوی برای قدردانی از مجاهدت‌های شما باشد+»
 
چهارشنبه 29تیرماه؛ برنامه امروز صبح را اعلام می‌کنند؛ مسجد کوفه.
خوشبحال میثم؛ آن روز که حضرت مولا علی(ع) اولین بار او را دید و قصد کرد وی را – که آن روز غلام زنی از طائفه بنی اسد بود - بخرد و در راه خدا آزاد کند. و بعدها که میثم از زبان مولا نحوه شهادتش را شنید، چقدر به آن درخت خرما دل بسته شد. آروز می‌کنم من هم مثل میثم تمار آزاد شده‌ی مولا(ع) بودم.
از میثم دل می‌کنم؛ چند دقیقه‌ای را همراه کاروان پیاده‌روی می‌کنم تا به مسجد بزرگ کوفه برسم؛ اسم مسجد کوفه که می‌آید انگار یک دور تاریخ صدر اسلام - که البته من خیلی‌اش را نمی‌دانم- جلوی چشمم مرور می‌شود.
داخل می‌شوم؛ راه رفتن روی این سنگ‌های سفید که نور آفتاب تویش تابیده و شدیدا چشم آدم را می‌زند، حس خیلی خوبی به من می‌دهد. دلم می‌خواهد چند ساعتی فقط راه بروم؛ نمی‌دانم شاید به خاطر اینست که دارم پا جای پای بهترین خلق خدا می‌گذارم. آخر روایت است که این مسجد، خانه‌ی آدم(ع)، نوح(ع)، ادریس(ع) و مصلای ابراهیم (ع) و خضر (ع) بوده. اصلا اینجا؛ مصلای مولایمان حضرت حیدر است.
توی حیاط مسجد کوفه هم مثل مسجد سهله مقام‌هایی است که در هر مقام نماز و دعایی توصیه شده. ولی من ترجیح می‌دهم داخل ساختمان اصلی مسجد شوم؛ چیزی که نظرم را جلب می‌کند محرابی است که می‌گویند محل ضربت خوردن حضرت مولاست. خیلی آهسته - و نمی‌دانم چرا اینقدر با احتیاط - جلو می‌روم؛ می‌رسم به صفی که پشت یک نوار کنار دیوار منتظرند تا نوبتشان بشود برای زیارت؛ می‌ایستم. نوبتم می‌شود. هر کس بیشتر از چند ثانیه برای زیارت وقت ندارد؛ خیلی سریع دعای فرج می‌خوانم و از صف خارج می‌شوم.
بگذار برایت چیزی بگویم؛ اگر توی این چند روز، زیارت حضرت امیر و زیارات دوره‌ی شهر نجف سرگرمت کرده و یادت رفته که تو مسافر کربلا هم هستی، الان وقتش است؛ نقطه اتصال نجف و کربلا همینجاست؛ کنار قبر مسلم بن عقیل؛ سفیر حضرت ارباب(ع).
کنار قبر مسلم بن عقیل و مختار ابی عبیده ثقفی از جمله مکان‌هایی است که توی شهر نجف و لابلای غربت مولا علی تو را یاد کربلا و بی وفایی کوفیان می‌اندازد؛ و مداح جوان کاروان هم با آن صدای سوزناکش آتشی می‌اندازد به دل اهل کاروان.
آخرین دقیقه‌های حضور ما در مسجد کوفه با خواندن نماز جماعت ظهر و عصر سپری می‌شود؛ نمازی که مختص همینجاست؛ یعنی مسجد کوفه. نمازی تو مخیـّـری شکسته بخوانی و یا کامل، نمازی که صدای مکبرش هنوز توی گوشم می‌پیچد؛ از بس که بلند بود و رسا.
به هتل بازمیگردیم؛ ناهار و استراحت. می‌گویند برخی وبلاگویس‌ها توی راهرو یکی از طبقات جلسه دارند؛ باید جلسه مهمی باشد چون ما - یعنی من، نقاله، دلیرانه و مهدی حیدری - را دعوت نکرده‌اند. ما هم بی خیال جلسه راهی وادی السلام می‌شویم. زیارت قبرستان وادی السلام؛ مقبره حضرت هود(ع) و صالح(ع)، قبر آیت الله قاضی (رضوان الله تعالی علیه)، قبر رئیسعلی دلواری و قبر شهید اول - صاحب کتاب لمعه - زیارات ما را در شهر نجف کامل می‌کند.

صبح روز چهارم سفر وبلاگنویسان به عتبات عالیات؛
گروه تا چند ساعت دیگر نجف را ترک می‌کند؛ و من در این ساعات پایانی در این اندیشه‌ام: این که می‌گویند اکثر اوقات آسمان نجف غبار آلود است خیلی تعجبی ندارد آخر اینجا شهر ابوتراب است. دوباره خودم را جلوی ایوان طلای مولا(ع) می‌بینم؛ و توی گوشم می‌پیچد: ایوان نجف عجب صفایی دارد / حیدر، بنگر، چه بارگاهی دارد... چه بارگاهی...! دلم یکهو می‌رود مدینه!

وسائل را بار اتوبوس‌ها می‌کنیم و حرکت.
توقفگاه بعدی ما در مسیر کربلا زیارتگاه طفلان مسلم است. انگار از اینجا به بعد هر چه جلوتر برویم از مظلومیت ارباب نشانه‌ها بیشتری خواهیم یافت. نمونه‌اش همین پسران جناب مسلم؛ محمد و ابراهیم؛ دو نوجوان که بعد از واقعه عاشورا، لب تشنه به شهادت می‌رسند. توقفمان زیاد طول نمی‌کشد ولی در همین زمان کم مداح جوان کاروان دوباره دم می‌گیرد و اهل کاروان، گریه. چقدر دل شکسته‌اند این جماعت و من با خودم می‌گویم این تازه اول راه است. حادثه کربلا کم ندارد از این نوجوانان و جوانانی که «سر» دادند برای ارباب.
نماز ظهر را مهمان محمد و ابراهیم هستیم؛ و بعد از نماز دوباره حرکت، و این بار به سمت کربلا.
اتوبوس می‌ایستد و من تقریبا آخرین نفری هستم که پیاده می‌شوم. حالا من ایستاده‌ام روی خاک کربلا. و تو باور کن اینجا اگر خوب گوش کنی هنوز صدای شیهه اسبان و چکاچک شمشیرها را می‌شنوی؛ اینجا عاشوراتر از هر روز است و کربلاتر از همه زمین‌ها.
باید دست بجنبانیم؛ آخر امشب شب جمعه است و ما نصیبمان شده همراه با مادر سادات زائر حضرت سیدالشهدا باشیم. تقریبا همه گروه با مینی‌بوس عازم هتل می‌شوند. من و سه نفر از دوستان تصمیم می‌گیریم با ماشینِ وسائل، خود را به هتل برسانیم.
همراه با ماشین وسائل داخل یک کوچه می‌شویم؛ روبروی ما عده‌ای از دوستان جلوی در هتل ایستاده‌اند و دارند زیارت عاشورا می‌خوانند و من می‌فهمم حتما در پشت سر ما خبری است که اینها اینگونه با چشم‌های خیس به آنجا خیره شده‌اند.
از کنار جماعت رد می‌شویم و ماشین چند متر عقب تر می‌ایستد. حالا من آماده‌ام تا برگردم و به پشت سرم نگاه کنم. حدس می‌زنم یا باید گنبد ارباب باشد یا... طاقت نمی‌آورم و بر‌می‌گردم. دست روی سینه می‌گذارم، تا کمر خم می‌شوم و به حضرت سقا سلام می‌دهم. سرم را که بالا می‌آورم نگاهم می‌افتد به مداح کاروان که زیارت عاشورا را به اوج رسانده؛ و تو باید بدانی که روی آسفالت داغ خیابان‌های کربلا - آن هم آن وقتِ ظهر - سجده کردن چه اردات بالایی می‌خواهد و من این ارادت را در این وبلاگنویس‌ها دیدم آنگاه که می‌خواندند: اللهمَّ لكَ الحَمد حمدَ الشاكرینَ، لَكَ علی مصابهم، الحمدُ للهِ علی عَظیمِ رَزیتی... خلاصه غوغایی به پا می‌شود جلو در هتل. روبان صورتی که تازه از ماشینِ وسائل پیاده شده دارد خیره خیره به این جماعت می‌نگرد.

تقسیم اتاق‌ها و استقرار خیلی سریع انجام می‌شود. همراه گروه راهی می‌شوم برای زیارت؛ قرار است نماز مغرب و عشا را داخل حرم بخوانیم و امشب را - که شب زیارتی اباعبدالله است - تا صبح آنجا بمانیم. راه می‌افتیم؛ توی راه همه‌اش نگاهمان به گنبد حضرت سقاست. نمی‌دانم ما داریم او را نگاه می‌کنیم یا او ما را.
به در ورودی بین الحرمین می‌رسیم. جمعیت زیادی - که غالبا عراقی هستند - امشب مهمان ارباب‌اند. یک نفر می‌گوید: اینها اکثرا روستائیانی هستند که در اطراف کربلا ساکن‌اند و شب‌های جمعه خود را با پای پیاده به کربلا می‌رسانند، تا صبح می‌مانند و فردا دوباره برمی‌گردند سر زمین‌هایشان. از بین شلوغی راهمان را ادامه می‌دهیم.
داخل بین الحرمین که می‌شویم نگاهم می‌افتد به پرچم سرخ روی گنبد ارباب. سلام که می‌دهم پرچم سرخ به اهتزاز در‌می‌آید؛ نزدیک است قالب تهی کنم. گمان می‌کنم اذن گرفته‌ام. از گروه جدا می‌شوم و تصمیم می‌گیرم نماز را داخل حرم اباعبدالله بخوانم. پس حرکت می‌کنم.
به صفی که منتظرند برای ورود به حرم بازرسی بدنی شوند می‌پیوندم. چند دقیقه طول می‌کشد تا نوبت من شود. بالاخره همه انتظارها تمام می‌شود؛ من حالا داخل امن‌ترین حرم الهی شده‌ام.
قبل‌ترها جایی خواندم که نوشته بود: «کربلا، روضه نیست که بشنوی / کربلا، سر بریده دیدن است - هر چه می‌روم به خود نمی‌رسم / کربلا، به اصل خود رسیدن است.» نوشتن این لحظات برایم کار بسیار سختی است و تو همین‌قدر بدان که بوی سیب فضای حرم را پر کرده‌است.
جمعه؛ 31 تیرماه 1390.
توی این اردو یک اتفاق جالب دیگر هم می‌افتد و آن هم جشن تولد یکی از جوان‌ترین وبلاگنویسان ایران است. کوثر کوچولوی هفت ساله که از پنچ سالگی نی‌نی شاهد را می‌نویسد امروز ما را به جشن تولدش دعوت کرده؛ تقریبا همه گروه توی لابی هتل «قصرالجواد» کربلا جمع شده‌‌اند تا همراه پدر و مادرش توی این مهمانی! باشد.
بعد از جشن کوثر کوچولو، قرار می‌شود برویم برای زیارت خیمه‌گاه. از کوچه پس کوچه‌های شهر کربلا رد می‌شویم؛ توی مسیرمان تا خیمه‌گاه، زیارت‌گاهی که می‌گویند مقام امام زمان(عج) است را نیز زیارت می‌کنیم؛ نمازی و دعایی و خلاص. راهمان را به سمت خیمه‌گاه ادامه می‌دهیم؛ از محل شهادت حضرت علی‌اکبر و حضرت علی اصغر (ع) نیز عبور می‌کینم تا می‌رسیم به تل زینیه. مدیران کاروان زیارت تل زینبیه را به خاطر کمی وقت به بعدا موکول می‌کنند.
به خیمه‌گاه می‌رسیم؛ خیلی زیبا و با ابهت است. آدم دوست دارد فقط نگاه کند. اذن می‌گیریم و داخل می‌شویم. خیمه‌گاه تقریبا شبیه یک مسجد است؛ چیزی شبیه یک حیاط دارد که کاروان‌ها توی آن روضه می‌خوانند و ذکر مصیبت می‌گیرند و یک چیزی شبیه ساختمان اصلی مسجد که اگر کسی بخواهد، داخل آن نمازی می‌خواند.
فضای بیرونی جایی باصفایی است و من هنوز محو تماشا هستم؛ به بالا نگاه می‌کنم. برای حیاط خیمه‌گاه با پارچه سقف ساخته‌اند که مبادا آفتاب پوست زائرین را نسوزاند. یادم می‌افتد به دهم محرم سال 61 : آن روز که دل زینب(س) سوخت؛ که نه از گرمای آفتاب، از آتش خیمه‌ها. 
فضای داخلی خیمه‌گاه شامل چند زیارتگاه است؛ که می‌گویند ترتیب قرار گرفتن خیمه‌های اهل بیت به همین شکل بوده. تا نماز مغرب و عشا می‌مانیم و مداح کاروان مهمانمان می‌کند به روضه.

شنبه؛ اول مرداد، آخرین روز در کربلا.
روزِ آخرِ بودنمان در کربلا به بازدید از قسمت‌های مختلف حرم حضرت سیدالشهدا می‌گذرد؛ البته گروه، یک بازدید دیگر هم دیروز داشته؛ بازدید از حرم حضرت عباس(ع) که نمی‌دانم چرا من از حضور در آن بی بهره‌ بودم. برنامه قبلی تکرار می‌شود؛ یک نفر از خادمین حرم می‌شود راهنمای گروه و حسین نخلی، مترجم.
کتابخانه، قسمت پشتیبانی سایت، قسمت پخش زنده حرم، قسمت انتشارات - که برای خود من خیلی جالب بود - از جمله مکان‌هایی هستند که گروه از آنها بازدید می‌کند. در بخش نشریات چند مجله که دو سه تایش به زبان عربی و یکی‌ش به زبان فارسی است به عنوان بسته فرهنگی هدیه می‌گیریم.
در تمام مدت توضیحات راهنمای حرم - البته هم در نجف و هم کربلا - تقی دژاکام و مهدی قزلی مو مو مطالب را یادداشت می‌کنند؛ لابد می‌خواهند بعدا گزارشی چیزی بنویسند. آخر برنامه بازدید هم ختم می‌شود به مهمانسرای اربابی؛ با هماهنگی‌هایی که قبلا انجام شده، من و یکی دو نفر دیگر به مهمانسرای اربابی می‌رویم تا برای گروه غذای حضرتی بگیریم.
نشست آقایون وبلاگنویس توی لابی هتل - برای آشنایی و گپ و گفت -  هم از دیگر برنامه‌های جنبی اردوست که باعث آشنایی بیشتر من با دیگر دوستان از جمله جستجوگران مصباح، اویس و آقای حکمتی‌پور می‌شود. ضمنا روبان صورتی‌ام را هم توی این جلسه شرکت دادم.
شب آخر حضورمان در کربلا قرار می‌شود تا اذان صبح توی حرم بمانیم و «خلوت» کنیم با ارباب. همراه گروه روانه می‌شویم سمت حرم. توی راه برای هابیل و حاج محمد شعری را از م.زمستان گرفته‌ام می‌خوانم:
تیغ بین دو ابروش به هم برگشته
آنکه ابروش چنان تیغ دو دم بر گشته
بس که موزون و تراز است به چشمم انگار
پیش بالاش بلندای علم برگشته
رد پایش طرف آب چرا این گونه ست؟
یک قدم رفته به پیش و دو قدم برگشته
خوب دقت کن از طرز قدم ها پیداست
که به کرات سرش سمت حرم برگشته
چقدر تیر که تا سینه ی او آمده و
دختری خورده به عباس قسم برگشته
ار سر یوسف او تآخر قرآن تنش
آیه‌ی کوته دستان قلم برگشته
تیغ وا کرده دو ابرو وسط پیشانیش
آنکه ابروش چنان تیغ دو دم برگشته

یکشنبه؛ صبح ساعت پنج کربلا را به مقصد سامرا ترک می‌کنیم.
بعد از چند ساعت نشستن توی اتوبوس و حرکت توی این جاده‌های درب و داغان بالاخره اتوبوس می‌ایستد. پیاده می‌شویم. برای ادامه راه فقط باید از مسیری که دو طرفش با بلکو‌های بزرگ محصور شده است عبور کنیم؛ پیاده. شهر، شهر عجیبی است. حال و هوای غریبی دارد؛ می‌گویند سامراست.
خوشحال می‌شوم که نصیبم شده مرقد مطهر دو تن دیگر از امام شیعه را هم زیارت کنم. می‌رسیم به بنای نیمه مخروبی که توی مسیرمان است. لابد اینجا زیارتگاهی، مسجدی چیزی‌ست؛ باید اینجا را زیارت کنیم و بعد برویم برای زیارت مرقد امامان.
مسئول کاروان می‌گوید: «رسیدیم، اینجا حرم امام هادی(ع) و امام حسن عسگری(ع)...» دیگر صدایش را نمی‌شنوم، دلم فرو می‌ریزد، مثل همین ساختمان ویران. بعد از چند لحظه به خودم می‌آیم و تازه می‌فهمم اینجا «حرم» است. همراه گروه توی حیاط حرم می‌نشینیم و مداح جوان کاروان دوباره شروع می‌کند.
بنا می‌شود حرم امامان و سردات غیبت را هم زیارت کنیم. داخل حرم می‌شوم؛ اولین چیزی که بر لبان می‌آید ذکر «اللهم عجل لولیک الفرج» است. آخ! دل آدم می‌گیرد از این همه غربت. قبر پدر و پدربزرگ حضرت صاحب، امام حاضر باید اینگونه باشد. آن هم توی دل این مملکت مسلمان؟! و دوباره «اللهم عجل لولیک الفرج» و دوباره و دوباره و... .بعد نوبت زیارت سرداب غیبت است؛ و اینجا هم ادامه همان غربت. 
زمان محدود است و باید برگردیم سمت اتوبوس‌ها. توی مسیر برگشت مهمانِ چایخانه صلواتی حرم می‌شویم و چند تا چای عراقی - چای‌هایی پررنگ توی استکان‌هایی کمر باریک به همراه شکر زیاد - خودمان را مهمان می‌کنیم.
زیارت سید محمد، عموی امام زمان(عج) آخرین مکان زیارتی اردوی وبلاگنویسان به عتبات است که ناهار را هم همانجا می‌خوریم.
و دوباره کاظمین؛ باورم نمی‌شود اینجا همان شهری‌ست که هفته قبل داخل آن بودم. اینبار از مسیری عبور می‌کنیم و به هتل می‌رسیم که چهره شهر کاملا متفاوت با دفعه قبل است. سری قبل ظاهر روستایی را داشت با کمترین امکانات و امروز شهری تمام عیار با شهروندانی متفاوت؛ و به لطف خدا شب آخر سفرمان را دوباره مهمان امامان کاظمین (علیهما سلام) می‌شویم. 
سرِ شب با محمد دهقانی چرخی توی شهر می‌زنیم؛ به یک شیرینی فروشی می‌رویم و به اصرار محمد یک نوع شیرینی عربی برای بچه‌های اتاق می‌خریم.

روز آخر؛ دوباره دوشنبه و اینبار 3 مرداد.
ساعت نه صبح قرارمان می‌شود برای حرکت به سمت بغداد و این قرار تا ده و نیم ادامه می‌یابد، ولی بالاخره حرکت می‌کنیم به سمت بغداد. قرار پرواز ساعت دو و نیم است که آن هم تا نزدیکی‌های پنج ادامه می‌یابد.
از اینجا به بعد زمان خیلی کند می‌گذرد، همه چیز کسل کننده است. حوصله هیچ چیز را ندارم. باید این چند ساعت را هم منتظر بمانم تا برسیم فرودگاه امام خمینی(ره) و من دست روبان صورتی‌ام را بگیرم و راهی شوم سمت شهر خودم؛ دلیجان.

این پست به مرور تکمیل می‌شود؛ 
شاید اینجا خیلی اینترنت گیرم نیاد و نتونم درست و حسابی آپ کنم، پس عذر می‌خوام؛
چند روزه برگشتم ولی هنوز نشده این پست را تکمیل کنم؛
امروز بالاخره یه قسمت از سفرنامه را آپ کردم، تا بقیه‌اش...
بالاخره تموم شد؛ امیدوارم خوب شده باشه.

چشم تو چشم

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390

نشد... هر کاری کردم نشد که برای فاطمیه بنویسم
از ارباب نوشتن خیلی سخت نیست... آدم جراتش را داره بره کربلا
ولی اینکه تو کوچه بخوایی با مولا چش تو چش بشی... کار من یکی نیست
التماس دعا

همسفر

جمعه نوزدهم فروردین 1390

 پسرش را که دید چشمانش از شادی برق زد؛ پسر لبخندی زد.

حس کرد در این رخت و لباس زیباتر شده؛ زن همیشه دلش می‌خواست پسر دردانه‌اش را در رخت دامادی ببیند.

داشت کمی حنا کف دست پسرش می‌گذاشت که یادش به بیست سال قبل افتاد؛

یادش آمد روزی را که عازم جایی دور بودند و بین راه حرامیان، قافله را محاصر کردند.

فرزندش - که حالا بیست سال داشت - آنروز طفلی شش ماهه بود، که داشت از تشنگی هلاک می‌شد.

پدر، کودک را روی دست گرفته بود و از حرامیان آب خواسته بود؛ و او از آنان بخاطر اینکه پسرش را سیراب کردند چقدر تشکر کرده بود.

...حالا امشب شب عروسی پسرش بود.

زن با صدای نعره‌ی سرباز به خود آمد و اشکش را پاک کرد؛ پسر هنوز داشت از بالای نیزه به مادر لبخند می‌زند.

باید حرکت می‌کردند، تا شام راه درازی بود.

 


از اینکه یه مدت نبودم، شرمنده؛ بی لیاقتیم بود دیگه.ولی خب یه اتفاقی افتاد؛ اونم  http://72.persianblog.ir بود. ببینید و نظر بدین.

محمد بن عبدالله

دوشنبه دوم اسفند 1389

عرب بود و عهد و قول و قرارش. عهد كرده بود اگر خدا ده پسر به او داد، يكي را قرباني كند؛ براي رضاي خدا. همينطور هم شد.

***

- عبدالله.

قرعه به نام عبدالله افتاده بود. زودتر از اينكه كسي نگاهش كند، برخاست، جلو آمد و روبروي پدر ايستاد. عبدالمطلب مصمم بود و هيچ راه بازگشتي وجود نداشت. قريش جمع شدند و خواستند مانع شوند. فايده‌اي نداشت، تا اينكه يك نفر پيشنهادي كرد:

- شما براي ديه يك مرد چقدر مي‌پردازيد؟

- ده شتر.

- پس ده شتر آماده كنيد و قرعه بكشيد. اگر به نام شترها درآمد كه هيچ، ولي اگر به نام عبدالله از قرعه بيرون آمد تعداد شترها را بيافزاييد. آنقدر اين كار را انجام تا نام عبدالله بيرون نيايد. بار اول؛... عبدالله!

ده شتر اضافه كردند... عبدالله! ده شتر ديگر... عبدالله! تعداد شترها به صد رسيده بود كه يكدفعه هلهله‌اي درجمعيت افتاد. قرعه به نام شترها درآمده بود.

- دوباره قرعه بزنيد!

عبدالمطلب مجاب نشده بود. اما باز هم صد شتر، نامي بود كه از قرعه بيرون  آمد. بار سوم نيز قرعه،همين شد. چشمان معصوم عبدالله به نگاه عاشقانه پدر دوخته شده بود... صد شتر در مقابل عبدالله... صد شتر در مقابل يك مرد؛ ازآن پس، ديه يك مرد برابر صد شتر شد.

بمب عشق

شنبه نهم بهمن 1389

بمب عشق 

برای مشاهده تصویر در اندازه واقعی اینجا کلیک کنید