...به پای هم پیر بشین.
به یاد شب عروسیاش افتاد و حرف پدر زنش : انشاالله به پای هم پیر بشین. و حالا فقط نه سال از آن شب میگذشت و او آنقدر پیر شده بود که نمی توانست کمر راست کند.
به یاد شب عروسیاش افتاد و حرف پدر زنش : انشاالله به پای هم پیر بشین. و حالا فقط نه سال از آن شب میگذشت و او آنقدر پیر شده بود که نمی توانست کمر راست کند.
امانتی بود که برادر بزرگش به او سپرده بود؛
پس حق داشت همیشه نگرانش باشد؛
مثل چشمانش از او محافظت کند؛
نگذارد یک مو از سر او کم بشود؛
آخر...
خیلی دلش میخواست قد کشیدنش را بیند؛ مرد شدنش را.
عمو بود و همین یادگار برادر...
و امروز نگرانیش بیشتر شده بود؛
از همان لحظه که برادرزاده دست نوشتهای از پدرش را برای عمو آورد...
□□□
حالا عمو نگاه میکرد به برادرزاده که چقدر مرد شده بود؛
چقدر قد کشیده بود؛
که طعم عسل چقدر به دهانش مزه کرده بود.
فقط مانده بود چگونه تا حرم برگرداند این برادرزاده را...
دستش را جلو ميآورد و مرا برميدارد ؛ ميفهمم لحظهاي كه هميشه منتظرش بودم، بالاخره فرا رسيده است. همان لحظهي با شكوهي كه هميشه، همه تعريفش را ميكنند. مرا جلوي صورتش گرفته و چشمانش را كمي تنگ میکند. در پوست خود نميگنجم. به اين سو و آن سو مينگرم و ميبينم که بیشتر دوستانم نیز همچو من منتظر اشارهای اند برای پرواز به سوي هدفي مشترك. آه خدا...! این زه کمان است کشیده میشود یا بند دل من؟! تيرانداز كمان را به صورتش نزديكتر ميكند، انگار ميخواهد بهتر نشانهگيري كند، آنقدر نزديك ميشوم كه صداي نفس زدنش را ميشنوم و آلودگی نفسش هوا را مسموم میکند. زه كمان با قدرت كشيده ميشود و دردی عجیب وجودم را پر ميكند؛ حالا من همان تيري هستم كه از چلّه كمان رها شده و چيزی جلودار من نيست؛ همينطور كه هوا را ميشكافم و جلو ميروم گويي از اشتياقم كاسته ميشود؛ میبینم كودكان لب تشنه را كه ظرف به دست به در خيمهها چشم انتظارند. خواهري را كه «وَ اَنْ يَكاد...» ميخواند و برادري را كه... دوباره نگاه ميكنم و اينبار يك «مرد» ميبينم. مردي كه بر روي اسب نشسته. با سرعت به او نزديك ميشوم. مرد گريه ميكند، نه با چشمش؛ که با مشكش. و به جاي اشك، از مشك، آبرو ميريزد. و ميبينم لبانش را كه خشكي تمام بيابانها و صحراها را بلعيده و آبهاي جهان را در خماريّ بوسهاي گذاشته است. و از دستانش صداي «...اِنّي اُحامي اَبَداً عَنْ ديني» شنيده ميشود. و حالا من چشم در چشم مرد، به اندازه يك پلك زدن با او فاصله دارم. زمان ایستاده انگار؛ میشنوم واگویههای مرد را از «عمود آهن» و از «تير سه شعبه» از «نعل تازه» و از «تن ارباً اربا» و از... ديگر چيزي نميبينم و سرتاسر وجودم را گرميِ آغوش چشمانِ مرد در برميگيرد. فقط ميشنوم كه يك مرد با صورت بر زمين ميخورد؛ ... □□□ با صداي هلهله و شادي به هوش ميآيم. عطر ياس فضا را پر كرده در كنار چشمان آن مرد كوهي از كمر شكسته در غربتي غمگين آرام ميگريد.
خوشبحال میثم؛ آن روز که حضرت مولا علی(ع) اولین بار او را دید و قصد کرد وی را – که آن روز غلام زنی از طائفه بنی اسد بود - بخرد و در راه خدا آزاد کند. و بعدها که میثم از زبان مولا نحوه شهادتش را شنید، چقدر به آن درخت خرما دل بسته شد. آروز میکنم من هم مثل میثم تمار آزاد شدهی مولا(ع) بودم.
از میثم دل میکنم؛ چند دقیقهای را همراه کاروان پیادهروی میکنم تا به مسجد بزرگ کوفه برسم؛ اسم مسجد کوفه که میآید انگار یک دور تاریخ صدر اسلام - که البته من خیلیاش را نمیدانم- جلوی چشمم مرور میشود.
داخل میشوم؛ راه رفتن روی این سنگهای سفید که نور آفتاب تویش تابیده و شدیدا چشم آدم را میزند، حس خیلی خوبی به من میدهد. دلم میخواهد چند ساعتی فقط راه بروم؛ نمیدانم شاید به خاطر اینست که دارم پا جای پای بهترین خلق خدا میگذارم. آخر روایت است که این مسجد، خانهی آدم(ع)، نوح(ع)، ادریس(ع) و مصلای ابراهیم (ع) و خضر (ع) بوده. اصلا اینجا؛ مصلای مولایمان حضرت حیدر است.
توی حیاط مسجد کوفه هم مثل مسجد سهله مقامهایی است که در هر مقام نماز و دعایی توصیه شده. ولی من ترجیح میدهم داخل ساختمان اصلی مسجد شوم؛ چیزی که نظرم را جلب میکند محرابی است که میگویند محل ضربت خوردن حضرت مولاست. خیلی آهسته - و نمیدانم چرا اینقدر با احتیاط - جلو میروم؛ میرسم به صفی که پشت یک نوار کنار دیوار منتظرند تا نوبتشان بشود برای زیارت؛ میایستم. نوبتم میشود. هر کس بیشتر از چند ثانیه برای زیارت وقت ندارد؛ خیلی سریع دعای فرج میخوانم و از صف خارج میشوم.
بگذار برایت چیزی بگویم؛ اگر توی این چند روز، زیارت حضرت امیر و زیارات دورهی شهر نجف سرگرمت کرده و یادت رفته که تو مسافر کربلا هم هستی، الان وقتش است؛ نقطه اتصال نجف و کربلا همینجاست؛ کنار قبر مسلم بن عقیل؛ سفیر حضرت ارباب(ع).
کنار قبر مسلم بن عقیل و مختار ابی عبیده ثقفی از جمله مکانهایی است که توی شهر نجف و لابلای غربت مولا علی تو را یاد کربلا و بی وفایی کوفیان میاندازد؛ و مداح جوان کاروان هم با آن صدای سوزناکش آتشی میاندازد به دل اهل کاروان.
آخرین دقیقههای حضور ما در مسجد کوفه با خواندن نماز جماعت ظهر و عصر سپری میشود؛ نمازی که مختص همینجاست؛ یعنی مسجد کوفه. نمازی تو مخیـّـری شکسته بخوانی و یا کامل، نمازی که صدای مکبرش هنوز توی گوشم میپیچد؛ از بس که بلند بود و رسا.
صبح روز چهارم سفر وبلاگنویسان به عتبات عالیات؛
گروه تا چند ساعت دیگر نجف را ترک میکند؛ و من در این ساعات پایانی در این اندیشهام: این که میگویند اکثر اوقات آسمان نجف غبار آلود است خیلی تعجبی ندارد آخر اینجا شهر ابوتراب است. دوباره خودم را جلوی ایوان طلای مولا(ع) میبینم؛ و توی گوشم میپیچد: ایوان نجف عجب صفایی دارد / حیدر، بنگر، چه بارگاهی دارد... چه بارگاهی...! دلم یکهو میرود مدینه!
از ارباب نوشتن خیلی سخت نیست... آدم جراتش را داره بره کربلا
ولی اینکه تو کوچه بخوایی با مولا چش تو چش بشی... کار من یکی نیست
التماس دعا
پسرش را که دید چشمانش از شادی برق زد؛ پسر لبخندی زد. حس کرد در این رخت و لباس زیباتر شده؛ زن همیشه دلش میخواست پسر دردانهاش را در رخت دامادی ببیند. داشت کمی حنا کف دست پسرش میگذاشت که یادش به بیست سال قبل افتاد؛ یادش آمد روزی را که عازم جایی دور بودند و بین راه حرامیان، قافله را محاصر کردند. فرزندش - که حالا بیست سال داشت - آنروز طفلی شش ماهه بود، که داشت از تشنگی هلاک میشد. پدر، کودک را روی دست گرفته بود و از حرامیان آب خواسته بود؛ و او از آنان بخاطر اینکه پسرش را سیراب کردند چقدر تشکر کرده بود. ...حالا امشب شب عروسی پسرش بود. □ زن با صدای نعرهی سرباز به خود آمد و اشکش را پاک کرد؛ پسر هنوز داشت از بالای نیزه به مادر لبخند میزند. باید حرکت میکردند، تا شام راه درازی بود.
از اینکه یه مدت نبودم، شرمنده؛ بی لیاقتیم بود دیگه.ولی خب یه اتفاقی افتاد؛ اونم http://72.persianblog.ir بود. ببینید و نظر بدین.
عرب بود و عهد و قول و قرارش. عهد كرده بود اگر خدا ده پسر به او داد، يكي را قرباني كند؛ براي رضاي خدا. همينطور هم شد.
***
- عبدالله.
قرعه به نام عبدالله افتاده بود. زودتر از اينكه كسي نگاهش كند، برخاست، جلو آمد و روبروي پدر ايستاد. عبدالمطلب مصمم بود و هيچ راه بازگشتي وجود نداشت. قريش جمع شدند و خواستند مانع شوند. فايدهاي نداشت، تا اينكه يك نفر پيشنهادي كرد:
- شما براي ديه يك مرد چقدر ميپردازيد؟
- ده شتر.
- پس ده شتر آماده كنيد و قرعه بكشيد. اگر به نام شترها درآمد كه هيچ، ولي اگر به نام عبدالله از قرعه بيرون آمد تعداد شترها را بيافزاييد. آنقدر اين كار را انجام تا نام عبدالله بيرون نيايد. بار اول؛... عبدالله!
ده شتر اضافه كردند... عبدالله! ده شتر ديگر... عبدالله! تعداد شترها به صد رسيده بود كه يكدفعه هلهلهاي درجمعيت افتاد. قرعه به نام شترها درآمده بود.
- دوباره قرعه بزنيد!
عبدالمطلب مجاب نشده بود. اما باز هم صد شتر، نامي بود كه از قرعه بيرون آمد. بار سوم نيز قرعه،همين شد. چشمان معصوم عبدالله به نگاه عاشقانه پدر دوخته شده بود... صد شتر در مقابل عبدالله... صد شتر در مقابل يك مرد؛ ازآن پس، ديه يك مرد برابر صد شتر شد.